کد خبر: ۸۷۲۶۴۲
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۳۷ 08 July 2020


به گزارش تابناک کهگیلویه و بویراحمد به نقل از بسیج،آنچه می خوانید؛ ناگفته‌های  سردار بصیر سپاه حاج فضلی از فتنه‌های سال‌های ۷۳، ۷۸ و ۸۸ و همچنین دفاع مقدس و پذیرش قطعنامه در اوایل مهر سال 1393 در برنامه شناسنامه می باشد که به مناسبت فرارسیدن سالگرد فتنه 18 تیر آن را  بازخوانی کرده ایم:
سردار علی فضلی فرمانده لشکر المهدی (عج) و لشکر 10 سیدالشهداء در زمان 8 سال دفاع مقدس و جانشین سازمان بسیج مستضعفین، در برنامه شناسنامه به موضوعاتی چون دفاع مقدس و فتنه 88 پرداخت که متن کامل آن در ادامه آمده است.
رنجبران(مجری): شنیدم لحظه مجروحیت شما لحظه بسیار سختی بوده است؛ در خصوص این لحظه برای ما صحبت کنید.
فضلی: تعداد جانبازان و نیروهای آرمانی بسیار است و من در مقابل آن‌ها کسی نیستم. روزی من شده که قریب به 30 بار مجروح شوم و یکی از دفعاتی که مجروح شدم در والفجر 4 بود.
مجری: گاهی در خلوت خود نمی گویید به جبهه نمی رفتید چه می شد؟
فضلی: من هرگز از رفتن به جبهه نادم و پشیمان نیستم و در درجه اول این امر را لطف خداوند می‌دانم، هر بار هم که مجروح شدم مورد حمایت خانواده خود بودم. در واقع خانواده قبل از ازدواج مرحوم پدر و والده و اخوی و همشیره ها و بعد از ازدواج پدر خانم و مرحوم مادر خانم و همسر من و بستگان خودم و همسرم حامی من بودند.
مجری: چه تعداد فرزند دارید؟
فضلی: خداوند 3 اولاد به ما داده است، زینب خانم که قدری هم مریض هم هستند و زهرا و محمدمهدی دو فرزند دیگر بنده هستند.
مجری: محمدمهدی دوست دارد در مسیر شما قرار گیرد؟
فضلی: محمدمهدی بسیجی و حزب الهی است ولیکن مخیل است و من در خانه هم هیچ وقت صحبتی از جبهه نمی کنم مگر این که بچه ها خود سوال بپرسند.
مجری: جزء سربازان امام خمینی(ره) بودید که امام (ره) در سال 42 فرمودند سربازان من در گهواره ها هستند؛ اولین آشنایی شما با حاج آقا روح الله چه زمانی بود؟
فضلی: روزی ما این بود که از سربازان امام خمینی(ره) باشیم. من شاگرد نجاری بودم و دوستان بسیار انقلابی داشتم، صاحب کار ما مسیحی بود، در این زمان من 15 ساله بودم و فردی به نام حاج محمد آقا استاد کار نجاری بود وی فردی مجاهد بود که تاثیر بسیاری بر روی من داشت.
پدر یکی از دوستانم شاطر نانوایی و در نارمک ساکن بودند. من گه گاهی به آن ها سر می زدم. در آنجا بود که عکس امام (ره) را برای اولین بار دیدم در سال 56 نیز کتابی تحت عنوان نامه‌ای از امام موسوی به واسطه دوستان در اختیار من قرار گرفت.این کتاب کمک کرد تا مسیر زندگی‌مان را با شناخت بیشتری انتخاب کنیم. در مسجد جامع نارمک مرحوم آیت الله واحدی و حجت الاسلام نوری در هر نماز مغرب و عشاء برای تهذیب بچه ها و تزریق روحیه انقلابی گری با بچه ها صحبت می کردند. در ماه های قبل از پیروزی انقلاب نیز به نوعی با رژیم درگیر بودیم اما من در تمام این مراحل از ناحیه خانواده کاملا مورد حمایت بودم.
مجری: در زمان انقلاب دستگیر نشدید؟
فضلی: نه
مجری: از کمیته وارد سپاه شدید؟
فضلی: زمانی که سپاه انقلاب اسلامی در سال 58 به طور رسمی افتتاح شد ما در مسجد جامع خیابان سمنگان عضو کمیته انقلاب اسلامی بودیم، در حقیقت آن زمان 1500 نفر عضو این کمیته بودند. از بین بچه های کمیته 11 نفر را برای عضویت سپاه انتخاب کردند به من خبر دادند که شما برای سپاه پذیرش شدید.
روز 28 اردیبهشت سال 58 به پادگان امام علی (ره) برای دوره آموزشی 15 روزه فراخوان شدیم. در ابتدا جلسه توجیحی برای ما که 450 نفر بودیم گذاشتند. سازمان دهی گروهانی کردند و امیر سامانی هم فرمانده گروهان ما شد، در آسایشگاه تخت طبقه دوم نزدیک شهید مجید حسین علی و سردار شهید حاج جعفر جنگروی به بنده رسید.
در زمان ورود من بر روی تخت لباس گارد را شسته و اتو کرده قرار داده بودند. پوتین ها نیز بر روی تخت قرار داشت. تختی که روزی من شده بود به نظر می‌آمد که گاردی که از آن استفاده می‌کرده قد کوتاه بوده است. برای همین لباس قدری به تن ما کوتاه بود و تا 4 ماه هم از این لباس استفاده کردم. پوتینی که روزی من شد نیز کفش های میرزا نوروز بود که یکی 46 و دیگری 41 بود و شماره پای من 43 بود.
در این چند ماه با این کیفیت دوره را گذراندم. روز دوازدهم دوره سر کلاس که آموزش دفاع شخصی بود، خبر رسید خرمشهر درگیری شده است. در محوطه مربی تاکتیک، شهید سعید گلاب بخش، به همراه معاون خود سردار توسی، از بین بچه ها افرادی را برای اعزام به مناطق انتخاب می کردند.
از بین 450 نفر 50 نفر را باید اعزام می کردند، در زمان انتخاب هر چه منتظر ماندم شهید گلاب بخش به من نگاه نکرد، نذر 500 صلوات کردم ولیکن تنها نگاهی به من انداخت و اعتنایی نکرد. تعداد نذر صلوات را تا 2500 رساندم تا من نیز انتخاب شدم. رفتن به ماموریت برای مواجه با گروهک خلق عرب و چهارشنبه سیاه با ذکر صلوات روزی من شد، بنابراین در نهایت با دوستان در روز 9 خرداد ماه سال 58 به خرمشهر رفتیم.
بنده قبل از آغاز جنگ در سومار بودم، در نفت شهر قصر شیرین. قبل از آغاز جنگ درگیری هایی در منطقه غرب بود، پاسگاه های عراقی با پاسگاه های ما درگیر بودند و ترورها آغاز شده بود، گلوله ها توپخانه، مین گذاری ها و... شروع شده بود، 636 بار قبل از آغاز رسمی جنگ، نقض مرزهای ایران از سوی عراق انجام شده بود.
در سومار به کمک پاسگاه های ژاندامری که 13 عدد بود و با مهمات اندکی که خود داشتیم و اندکی از ارتش عاریه گرفته بودیم، در آن منطقه خدمت می کردیم؛ به واسطه تردد در پاسگاه ها نیز با مرز آشنا شدیم و برای گشت های شناسایی به آن سوی مرز می رفتیم، 4-3 روز به آغاز رسمی جنگ احساس شد حادثه ی بزرگی در راه است.البته تشخیص این که جنگی در راه است برایمان سخت بود اما تحرکات نظامی عراق از حادثه بزرگی حکایت داشت.
ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز یکی از یگان های خود را در منطقه سومار مستقر کردند و خود را برای مواجه با عراق آماده ساخته بودند. این تحرکات گزارش شد ولی اعتنای چندانی به ما نشد، شاید این بی اعتنایی از عدم باور به ما بود. برادر عبادی که فرماندهی ما را بر عهده داشتند، قلم روانی داشت که به قلم وی شرایط جبهه در 8-7 صفحه گزارش شد. بنده نیز در آن زمان جانشین ایشان و مسئول عملیات بودم.
مرحوم سردار پروین که در بیت امام مشغول حفاظت بیت امام بودند هماهنگ کردند و با کمک دوستان به نزد امام (ره) رسیدیم و گزارش را تقدیم ایشان و عزیزانی هم چون شهید رجائی، شهید بهشتی، حضرت آقا، آقای هاشمی رفسنجانی، آقای منتظری و بنی صدر کردیم. بلافاصله به گچساران بازگشتیم؛ از گچساران 4 رزمنده دیگر را با خود همراه کردیم.
صبح روز 31 شهریور قصد عبور از جاده دهلران به سمت ایلام را داشتیم که آهنگ جنگ نواخته شد. بمباران عراق، هجمه هوایی و... آغاز شد و بمباران جاده اهواز به اندیمشک مشهود بود؛ در زمان بازدید از باند اضطراری بعد از پل نادری، متوجه هواپیمای عراقی شدیم و شروع به تیراندازی کردیم.
بعد از ظهر روز 31 شهریور خود را به منطقه سومار رساندیم که متاسفانه سقوط کرده بود بعدها با کمک ژاندارمری، ارتش و... پل هفت دهنه به جبهه ای بدل شد که در آن زمان در مقابل عراقی ها صف آرایی می کردیم.
مجری: در سی و امین روز جنگ مطلبی را که بنی صدر که حضور شما در جبهه را زیر سوال برده بود، عنوان کردید؛ در این خصوص صحبت کنید.
فضلی: قبل از این ما از غرب به جنوب آمده بودیم جبهه دارخوین و مارد بودیم. جاده ماهشهر تنها مسیر خشکی بود که سپاه اسلام از آن تردد می کرد؛ در پایگاه منتظران شهادت،گلف، قرارگاه کربلای امروز، قرار بود با دیگران رزمنده ها گردانی را تشکیل دهیم و به آبادان برویم و فرمان امام (ره) را محقق کنیم.
در روز 39 جنگ چند اتفاق رخ داد؛ برد توپخانه عراق تا پایگاه منتظران شهادت می رسید منتها به دلیل عدم وجود دیدبان نمی توانست نقاط مد نظر را مورد هدف قرار دهد؛ در صد متری تجمع ما به طور دائم گلوله توپ ها عراقی به زمین می آمد؛ شهید حسن باقری، معاون اطلاعات قرارگاه جنوب، و شهید داوود کریمی، فرمانده عملیات سپاه در استان خوزستان، بودند.
شهید باقری سرپرست گروه ها را جمع کردند؛ در آن روز از چند شهرستان نیرو آمده بود؛ ما را در جبهه های دیگر توزیع نکردند تا جمع شویم و یک گردان بشویم.، گروه ها آن زمان با تعداد اندک 10 نفره یا 20 نفره بودند. گروه ما 84 نفر از گچساران بود که دارخوین بودیم و بر اساس فرمان امام می‌خواستیم به آبادان برویم. شهید کلهر 50 نفر از کرج و غرب استان تهران آورده بود، سردار امیرعلی امیری 50 رزمنده از استان فارس آورده بود؛ 46 رزمنده را شهید بزاز زاده از دزفول آورده بود؛ علی قاسمی 16 رزمنده از جزیره خارک به همراه داشت.
شهید باقری جلسه تشکیل دادند و خبر سقوط یکی پس از دیگری شهرها را داده شد. خرمشهر سقوط کرد، بستان سقوط کرد، هویزه در معرض سقوط است، سوسنگرد سقوط کرده بود؛ حمیدیه و... در معرض سقوط بودند؛ آبادان در محاصره قرار داشت و عراق تا 10 کیلومتری اهواز عراق پیشروی کرده بود. ساعتی بعد خبر رسید آقای بنی صدر قصد صحبت با رزمنده ها را دارد.
در نمازخانه طبقه دوم همگی مستمع شدیم؛ بخشی از صحبت های وی این بود که برای چه به جبهه آمدید؟ شما دانش نظامی ندارید و آموزش نظامی ندیدید و تجهیزات نظامی هم ندارید و دست و پا گیر ارتش هستید؛ تمام این حرف ها برای طفره رفتن از نان، آب، غذا و تدارکات بود. ایشان از دادن اسلحه و مهمات برای مجاهدت در راه خدا دریغ می کرد. فضای جلسه فضایی شکننده و سنگین بود.
در گوشی با دوستان هماهنگ کردیم که زمان خروج بنی صدر همدیگر را هل دهیم تا از چند پله زمین بخورد و دست و پایش بشکند این چنین شد اما ایشان با کمک محافظین از این مکان رفت؛ خبر رسید شهید بهشتی قرار است نماز را اقامه کنند؛ در بین دو نماز با رزمنده ها صحبت می کردند.
شهید بهشتی در بین دو نماز ایراد سخن کردند با این مضمون که ای کاش می شد من هم همانند شما در رکاب امام (ره) سلاح به دست می گرفتم و در سنگر در مقابل دشمن می جنگیدم. چهره روحانی و نورانی ایشان چنان روح قرآنی به جلسه داد که حال و هوای همه حضار تغییر کرد.
گفتند ساعت 2 امام (ره) برای مردم پیام دارد. به ما اطلاع دادند آماده شدن ماشین تا شب طول خواهد کشید چرا که به تعداد گردان هایی که تشکیل می شد ماشین وجود نداشت؛ ساعت 2 بعد از ظهر رادیو پیام امام (ره) را پخش کرد که با این مضمون بود که چنان سیلی به گوش صدام خواهیم زد که دیگر از جایش بلند نشود.
عزیزی به من گفت نکند اخبار جنگ به امام(ره) نمی رسد؟ در حالی که شهرها در حال سقوط است امام (ره) این گونه رجز می خواند؛ من گفتم امام از خودشان چیزی نمی‌گویند، امام (ره) تفسیر قرآن می کند، بیان روایت می کند و چنان ساده بیان می کند که همه درک کنند. امام (ره) برای فهم ما تفسیر ساده قرآن را بیان می کنند و از خود چیزی نمی گوید.
تا ساعت 3 از ماشین خبری نشد؛ آماده شدیم به آبادان برویم؛ حاج داوود کریمی، حجت الاسلام صادقی، برادر طاهر و من برای هماهنگی به آبادان رفتیم، نزدیک به آبادان جاده ماهشهر زیر آتش دشمن بود، به تمام این شرایط به آبادان رسیدیم؛ فرمانده سپاه آبادان اذعان داشت سه نقطه مقاومت در آبادان وجود دارد که ایستگاه هفت، ایستگاه 12 و ذوالفقاریه بود.
بازدید کوتاهی انجام شد و شب با عزیزان ارتش جلسه ایی تشکیل شد؛ با سردار شکر ریز، فرمانده عملیات ارتش در آبادان، از حضور 2 گردان در آبادان خبر دادند که در پشت رودخانه بهمن شیر مستقر هستند و اگر عراق به این نقاط برسد مقابله خواهند کرد؛ بعد از جلسه به محل سپاه آمدیم؛ تصمیم حاج داودد کریمی بر این شد شب در همان جا بمانیم و بعد از اقامه نماز حرکت کنیم. وارد نمازخانه شدیم که صدایی شنیده شد که برادران آبادان سقوط کرد.
جاده ماهشهر به آبادان سقوط کرد؛ عراقی ها از 10 کیلومتر بعد از ذالفقاریه بر روی رودخانه بهمن شیری پلی را احداث کردند و اولین گردان زره پوش عراقی ها وارد عراق شد، تمام نخلستان ها به اشغال عراق در آمده بود وزیر نفت شهید تندگویان و آقای مهندس یحیوی، خانم دکتر ناهیدی،... به اسارت در آمدند؛ گروهی از مردم و تکاوران نیروی دریایی اسیر شدند.
فرمانده سپاه (حسن بنادری) تصمیم به کمک گرفتند که تمام سپاه 15 نفر شدند و با ما 19 نفر می شدند، نبود نفر 20 که بخواهد برود جبهه تا خط را تقویت کند. در دل تاریکی تنها از فارسی صحبت کردن افراد می توانستیم به ایرانی بودن نیروها پی ببریم؛ عراقی ها مغرور از پیروزی و فتح آبادان بودند اما بچه های ما به خداوند متکی بودند.
از خداوند در دل تاریکی خواستم بچه هایی که بدون تجهیزات از مرز کشور خود دفاع می کنند، پیروز شوند، بعدا با تعدادی از آن ها بیشتر آشنا شدیم، شهید اکبر حاجی پور (در والفجر 4 فرمانده تیپ 1 عمار لشگر 27 محمد رسول الله (ص))، شهید احمد بابایی، شهید ابوالفضل خوش رفتار، شهید مجتبی یمین، شهید براتی،...آن شب خدا عنایتی کرد بچه ها پل پشت سر عراقی ها را منهدم کردند، هر عراقی که به آبادان رسیده بود یا به درک واصل شد و یا اسیر شد.
بچه ها صبح خط را ترمیم کردند، ما فکر می کردیم عراقی ها آن طرف بهمن شیر مستقر شدند، اسرا را به سپاه آبادان آوردند و همه بلاتکلیف بودیم که تکلیف تانک و نفر بر چه می‌شود؟ گفتیم ما که بلد نیستیم باید خود اسرای عراقی را بیاوریم. قرار شد که ما برای آوردن نیروها به ماهشهر برگردیم، آمدیم دیدیم همه جاده های اصلی و فرعی به اشغال عراقی ها در آمده است، تصمیم گرفتیم پیاده بیاییم اما همه راه ها بسته بود در نخلستان ها چند کیلومتر آمدیم از همه طرف تیر بود.
گروهی از مردم بی پناه، زن مرد پیر جوان، به نخلستان ها پناه آورده بودند، به هر کدام می رسیدیم می گفتیم برگردید در آبادان هنوز فرمان امام ساری و جاری است و مردی و مردانگی ادامه دارد، آبادان برای شما امن تر است و این مردم به سمت آبادان برمی گشتند؛ آنجا تا 5 مهر 1360 (نزدیک یک سال) در اشغال عراقی ها بود.
مجری: شما در جایی گفتید فتنه فقط فتنه 88 نبود بلکه روز چهلم جنگ می خواستند فتنه ای به وجود آورند و رزمنده ها را منحرف سازند.
فضلی: هماهنگ کردند هلی کوپتری آمد ما را از ارتفاع خلیج فارس با هلی کوپتری به ماهشهر بردند من وسط راه پیاده شدم و آن برادران با هلی کوپتر به اهواز رفتند. سرپرست ما آقایی از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود، به من به عنوان نماینده گردان گفتند این گردان باید به جزیره مینو برود. گفتم جزیره مینو خبری نیست. گفتم چه کسی گفته؟ نوه حضرت امام آسید .....،به ایشان چه کسی گفته؟ بنی صدر. معلوم شد که می‌خواهند این گردان که در پی تحقق فرمان امام است را ابتر بگذارند و می خواهند به جزیره مینو بفرستند که عراقی ها در طی جنگ هیچگاه به آن نرسیدند.
سرپرست فهیم و بصیر گروه های اعزامی گفتند ما به آبادان می رویم و هر جا فرمان فرمانده سپاه آبادان باشد می رویم، معلوم شد که فتنه در همان روز های چهلم جنگ هم بود. و اگر هوشمندی نبود فتنه‌های 78، فتنه 73 در قزوین که فتنه عظیمی بود و مسئولینی که اهل بصیرت نبودند حادثه ای را درست کردند. بحث استان شدن قزوین که شرحش طولانی است. این مردم شریف قزوین را به علت بی بصیرتی تعدادی از مسئولین آنجا مواجه کردند با اراده نظام. استان شدن رأی نیاورد مردم را کشیدند در خیابان. البته بعدا استغفار و توبه کردند و نظام هم با این‌ها با رحمت برخورد کرد.